امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

امیر علی عشق مامان و بابا

گل مامان بالاخره چهار دست و پا رفت

عزیز دلم بالاخره چشم ما به جمال چهار دست و پا رفتن شما روشن شد دیشب خونه بابا جون و مامان جون ساعت ١١.٣٠ که اومدیم بخوابیم دیدیم شما آروم آروم چهار دست و پا میری. وایییییییییییییییییی که چقدر ذوق کردیم خوابیدن یادمون رفت. پسر گلم ١٧/٨/٩٠ اولین بار چهار دست و پا رفت.
18 آبان 1390

اولین سفر فندق کوچولو

عزیز دلم واسه اولین بار مامانی و بابایی با فندق کوچولوشون رفتن مسافرت. اولین سفر پسر نازم ٢٩ مهر سال ١٣٩٠ بود. دیگه کم کم داشت هوا سرد میشد. خوشگل مامان از تهران که راه افتادیم خوابید تا کندوان. برگشت هم از نوشهر خوابید باز هم تا کندوان. قربونت بشم چون هوا سرد بود مامانی و بابایی نتونستند هیچ جا برن. همش تو ویلا بودیم ولی خاطره خوبی بود عزیزم. کنار عشق کوچولومون همیشه به ما خوش میگذره. دوستت دارم مامانی.       ...
9 آبان 1390

مامانی داری 9 ماهه میشی

سلام پسر قشنگم مامانی داری ٩ ماهه میشی عسلم هنوز ٢ تا دندون بیشتر نداری داری کم کم شروع میکنی واسه چهاردست و پا رفتن وایییییییییییییییییی که چقدر وروجک شدی عزیزم دیگه به همه چیز کار داری هیچ چیز رو زمین نمیمونه از دستت مامانی اینقدر سرش شلوغه که کم وقت میکنه باهات بازی کنه آخه مامانی هم سرکار میره هم دانشگاه هر ساعت و دقیقه به تو فکر میکنم وقتی از سرکار تعطیل میشم دوست دارم پرواز کنم که زودتر پیش پسر کوشمولوم باشم مامانی خیلی دوستت دارم خیلیییییییییییییییییییی
13 مهر 1390

یه فرشته کوچولو اومد تو بغلمون. خدایا ممنون

وقتی داشتم میرفتم تو اتاق عمل خیلی میترسیدم ولی به خدا توکل کردم. دکتر بیهوشی سوزن رو بهم نشون داد تا ترسم بریزه. همه پرسنل اتاق عمل خانم بودن و این خیلی خوب بود. وقتی سوزن رو بهم زدن واقعا هیچی حس نکردم. از کمر به پایین بی حس شدم دکتر احمدیان پور و دکتر ممیشی (دکتر امیر علی) با هم صحبت میکردن که یه دفعه صدای گریه فرشته کوچولو پیچید تو اتاق عمل وای خدایا اصلا باورم نمیشد. پرستار امیرعلی رو آورد و چسبوند به صورت و من فقط گریه میکردم و خدا رو شکر میکردم. لحظه شماری میکردم که هر چه زودتر بابا امیر رو ببینم دلم براش تنگ شده بود. خلاصه ساعت 4 من رو آوردن تو بخش.  امیرعلی کوچولوی ما با وزن 3325 و قد 49 بیمارستان بهمن به دنیا او...
19 مرداد 1390

7 ماهگی مبارک عسل مامان

امر وز 15/5/90 پسر کوچولوی ما 7 ماهه شد. مامان جونی الان 7 ماه از اومدنت به این دنیا میگذره. اگه بدونی اگه بدونی که چقدر خونه کوچیک ما رو قشنگ کردی. اگه بدونی من و بابا امیر چقدر دوستت داریم. تمام لحظات فقط به تو فکر میکنیم. سرکار که هستیم وقتی تلفنی صحبت میکنیم فقط در مورد تو حرف میزنیم. تو شدی همه وجود ما همه زندگی ما. الهی 700 ساله بشی الهی همیشه سالم باشی الهی همیشه لبات خندون باشی گل من الهی همیشه شاد باشی که اینقدر ما رو با اومدنت شاد کردی دوستت دارم فندق مامان تو هفت ماهگی 8100 وزن و 74 هم قدش شده ...
19 مرداد 1390

دیدار با دوستای نی نی سایتی

بالاخره بعد از چندین ماه موفق شدیم با مامانای دی ماه 89 نی نی سایتی قرار بذاریم. روز 6 مرداد 90 پنجشنبه ساعت 5/5 بعد از ظهر قرار شد هممون بیایم بهشت مادران. من و فندق و بابا امیر قرار بود بعدش بریم کرج خونه مامان جون واسه همین ما نمیتونستیم زیاد بمونیم. مامانای مهربون و نی نی های گلشون اومده بودن. وای که چقدر از دیدنشون خوشحال شدم. یه یک ساعتی با هم بودیم و گفتیم و خندیدیم و خوراکیهای خوشمزه خوردیم. من و امیرعلی ساعت 7 ازشون خداحافظی کردیم و رفتیم پیش بابا امیر که بریم خونه مامان جون. ساعتگرد: امیرعلی-شاینا- محمدپارسا-پرهام- دینا- آریو- راتین   ...
15 مرداد 1390

مامانی دندون نو مبارک

شنبه 8/5/90 از سرکار اومدم خیلی خوابم میومد. امیرعلی رو کنارم خوابوندم که بخوابه وای که چقدر اذیت کرد و غر زد و نمیخوابید. حرصم دراومده بود. خودم چشام باز نمیشد. یه دفعه چشمم افتاد به لثه هاش دیدم لثه های کوچولوش باد کرده و سفید شده رو لثه اش دست کشیدم دیدم بععععععععععععله فندق مامان دندون دار شده. دیگه خوابم پرید به بابا امیر sms دادم که بیا و ببین پسر گلی دندون درآورده. فندق مامان دیگه همش دندونش رو به رخمون میکشه. هی میخنده و دندونش رو به ما نشون میده مامان قربون اون دندونت بشه.
15 مرداد 1390