امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

امیر علی عشق مامان و بابا

مامانی دندون نو مبارک

شنبه 8/5/90 از سرکار اومدم خیلی خوابم میومد. امیرعلی رو کنارم خوابوندم که بخوابه وای که چقدر اذیت کرد و غر زد و نمیخوابید. حرصم دراومده بود. خودم چشام باز نمیشد. یه دفعه چشمم افتاد به لثه هاش دیدم لثه های کوچولوش باد کرده و سفید شده رو لثه اش دست کشیدم دیدم بععععععععععععله فندق مامان دندون دار شده. دیگه خوابم پرید به بابا امیر sms دادم که بیا و ببین پسر گلی دندون درآورده. فندق مامان دیگه همش دندونش رو به رخمون میکشه. هی میخنده و دندونش رو به ما نشون میده مامان قربون اون دندونت بشه.
15 مرداد 1390

بابایی تولدت مبارک

٣ اردیبهشت تولد بابا امیر بود. رفتیم خونه مامان جون یه کیک گنده هم خریدیم. خیلی خوش گذشت. بابایی ایشالا سایه ات همیشه بالا سر ما باشه. دوستت داریم. امیر علی روز تولد بابا امیر ...
4 مرداد 1390

شالاپ شولوپ آب بازی

فندق مامان از همون اول حموم رو دوست داره. وقتی میریم حموم فکر میکنه میتونه آب رو بگیره دستش هی دستش رو میاره سمت آب. فدات بشه مامانی که از همه چیز میخوای سردر بیاری.   ...
3 مرداد 1390

فندق مامان چرا زرد شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد سه روز خوشگلم رو بردیم واسه آزمایش غربالگری و آزمایش زردی. جواب آزمایش نزدیک 14 بود. تو بیمارستان گفتن فردا دوباره باید بیاد آزمایش بده. الهی بمیرم واسه پسرم وقتی ازش خون میگرفتن بابایی منو از سالن میبرد بیرون تا صدای گریت رو نشنوم. چقدر هربار برات گریه کردم مامان جونم که از اون دست کوچولوت خون میگرفتن. خوشبختانه بعد از سه روز کم کم زردی گل پسر خوب شد.  
3 مرداد 1390

ای شومبول بریده مامان!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پسرم دقیقا 1 روزش بود که ختنه شد. من دوست نداشتم همون روز ختنه بشم ولی بابایی ناقلا رفته بود سفارش کرده بود که حتما پسری ختنه باشه. تا 10 روز خیلی سخت بود هم ناف و هم حلقه آویزون بود ولی خب هرچی بود یه دفعه تموم شد و رفت پی کارش. خلاصه بعد از یک روز از بیمارستان مرخص شدم. یه دست لباس کوچولوی ناز با کلاه و پاپوش برده بودم واسه فندق که دادم پرستارا تنش کردن و گذاشتیمش تو کیسه خوابش و مامان جون بغلش کرد و رفتیم خونه. بابا جون خونه ما بود یه ببعی خریده بود که واسه فندق مامان قربونی کنیم. دیگه حسابی حس میکردم مامان شدم. یه کوچولوی نازنازی و سرخ و سفید تو بغلم بود با چشمای تیله ای که وقتی شیر میخورد به من نگاه میکرد. وقتی میخوابید بهش نگاه...
3 مرداد 1390

15 دی قشنگ ترین روز زندگی مامان سمانه و بابا امیر-

دیگه وارد 9 ماه شده بودم خیلی سنگین شدم سرکار رفتن برام سخت بود از 26 آذر دیگه نرفتم سرکار  شب پانزدهم استرس داشتم ولی همه چیز رو به خدا سپردم و خوابیدم صبح قرار بود مامان جون و باباجون هم بیان خونه ما تا با هم بریم بیمارستان قرار بود ساعت 10 صبح بیمارستان بهمن باشیم. مامان جون برام قرآن گرفت و برام دعا کرد. وقتی رسیدیم بیمارستان دیدیم مامان جون و عمه هم اونجا هستن خوشحال شدم. کارههای پذیرش رو انجام دادیم و من رفتم تو بلوک زایمان. فندق مامان خودش رو جمع کرده بود تو پهلوم میدونست میخواد بیاد بیرون وروجک بدجوری فشار میاورد. مامانی خیلی دوستت دارم .
1 مرداد 1390