15 دی قشنگ ترین روز زندگی مامان سمانه و بابا امیر-
دیگه وارد 9 ماه شده بودم خیلی سنگین شدم
سرکار رفتن برام سخت بود
از 26 آذر دیگه نرفتم سرکار
شب پانزدهم استرس داشتم ولی همه چیز رو به خدا سپردم و خوابیدم
صبح قرار بود مامان جون و باباجون هم بیان خونه ما تا با هم بریم بیمارستان
قرار بود ساعت 10 صبح بیمارستان بهمن باشیم. مامان جون برام قرآن گرفت و برام دعا کرد.
وقتی رسیدیم بیمارستان دیدیم مامان جون و عمه هم اونجا هستن خوشحال شدم.
کارههای پذیرش رو انجام دادیم و من رفتم تو بلوک زایمان.
فندق مامان خودش رو جمع کرده بود تو پهلوم میدونست میخواد بیاد بیرون وروجک بدجوری فشار میاورد.
مامانی خیلی دوستت دارم .
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


15 دی قشنگ ترین روز زندگی مامان سمانه و بابا امیر-
